.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

فقط چون یه عاشقی

..بعضی وقتا مجبوری توفضای بغضت بخندی..

..دلت بگیره ولی دلگیری نکنی..

..شاکی بشی ولی شکایت نکنی..

..گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن..

..خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدشون بگیری..

..خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری..

..خیلیا دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی..

..♥فقط چون یه عاشقی♥..

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 20:03 ] [ 2khmale shahe parioon ]

مهلت بده..میروم

مـــهـــلــــتـــــــ بده مــــــــیـــــــــرومـــــــ

فـــــقــــطـ

پـــایـــتـــــــ را بــــردار تـــا غـــرورمـــــــ را جـــمـــعـ کـــنــمـــــــ

 

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 18:19 ] [ 2khmale shahe parioon ]

رتبه دوم پزشکی

 

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم. دویدن توی گل و شل , فین زدن , شنا در آب سرد.

رفته بودیم جبهه یعنی! شب ها هم درس می خواندیم. دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه کنکور.

یک کتری چایی درست می کردیم و می نشستیم به درس خواندن.

نتیجه کنکور احمد وقتی آمد که شهید شده بود. رتبه دوم پزشکی...

اسمان مال انهاست

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 18:15 ] [ paria ]

مرخصی برگه سعید

ازوقتی ((مجتمع های آموزشی رزمندگان)) راه افتاد,درس خواندن هم به جنگیدن اضافه شد.یعنی از چاله در اومدیم افتادیم توچاه.

یک روز زیرسایه درختی جمع مان کردند تا امتحان بگیرند.

سعید نشسته بود وبه سوال ها فکر میکرد. معلوم بود بلد نیست . یعنی اصلا نخوانده بود. خمپاره ای....

اسمان مال انهاست


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 18:05 ] [ paria ]

شهید همت

 

هـمـت هـمـت ،مـجـنـون

حاجـی صـدای مـنـو میشنوید
همت همت ،مجنون
مجنون جان به گوشم
حـاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر
محاصره تنگ تر شده
اسیرامون خیلی زیاد شدند اخوی….
خواهرا و برادرا را دارند قیچی می کنند ….
اینجا شـیـاطـیـن مدام شـیـمیـایـی می زنند….
خیلی برادر به بچه ها تــذکــر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره …
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمی ده، بوی گـنـاه می ده …
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان

 

فکر نمی کنم حتی هـنـوز نـیـمـه ی راهم باشیم ….
حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حائل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کـو اخـوی گـوش شـنـوا…
حاجـی بـرادرامونم اوضاعشون خرابه…….
همش مـیگیـم برادر نگاهت برادر نگاهت ….
حاجی این تـرکـش های نـگـاه بـرادرا فـقـط قلب و میزنه
کـمـک مـی خوایم حاجی …….
به بچه های اونجا بگو کمکــــــــــــــــــــــــــــــ برسونند
داری صـدا رو…….
همـت همت ،مجنون…

برگرفته از شش گوشه

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 12:53 ] [ paria ]

لیوان آب

 

ته صف بودم به من آب نرسید.بغل دستیم لیوان آب را داد دستم.

گفت:((من زیاد تشنه ام نیست. نصفش را تو بخور.))

فردا شوخی شوخی به بچه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد.

یکی گفت :((لیوان ها همه اش نصفه بود...))

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 11:09 ] [ paria ]

پابرهنه

 

گردان پشت میدون مین زمین گیرشد...چند نفر رفتند معبر باز کنند ,14ساله بود.

چندقدم دوید سمت میدان...یکدفعه ایستاد!!

همه فکر کردند ترسیده!!

یکی گفت:((خب !طفلک همش 14 سالشه!!))

پوتین هایش را داد به بچه ها وگفت:

((تازه ازگردان گرفتم ,حیفه!بیت الماله !!))

دفاع مقدس

[ سه‌شنبه 01 مهر 1393 ] [ 10:59 ] [ paria ]

کجایی مادر؟

این داستان , یکی از 10 داستان راه یافته به مرحله نهایی دومین جشنواره داستان کوتاه پایداری هست

زن جون انباری را گشت و صدا زد :

_ایوب.  ایوب بازی تمومه مامان . اینقدر منو حرص نده . فکر میکنم رفتی تو کوچه , دوباره گم شدی .

اونوقت آواره کوچه و خیابان میشم ها!...

صدایی به گوش نرسید . زن جوان از زیرزمین بیرون آمد .  توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته ها را گشت . نگاهی به ایوان انداخت,

نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها رفت. خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت . پسرک ...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 شهریور 1393 ] [ 00:04 ] [ ebrahim4369 ]

چپ یا راست؟

                          چپ یا راست؟

 

آبجی کوچیکه گفت : زودی یه آرزو کن ,  زودی یه آرزو کن

آبجی بزرگه چشم هاشو بست و آرزو کرد 

آبجی کوچیکه گفت : چپ یا راست ؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت : م م م راست

آبجی کوچیکه گفت : درسته , درسته ,آرزوت برآورده میشه , هورا

بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه را برداشت !

آبجی بزرگه گفت : تو که از زیر چشم چپ برداشتی که 

آبجی کوچیکه چپ و راست را مرور کرد و گفت : خب اشکال نداره 

دستشو دراز کرد و یه مژه دیه از زیر چشم راست آبجی برداشت

دیدی ؟ آرزوت میخواد برآورده شه , دیدی؟ حالا چی آرزو کردی ؟

آبجی بزرگه گفت : آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه

بعد سه تایی زدند زیر خنده 

آبجی کوچیکه ,  آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی 

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 23:23 ] [ ebrahim4369 ]

مرگ و باغبان

 باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت :" به دادم برسید حضرت والا !! 

امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت .

دلم میخواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از اینجا دور شوم و به اصفهان بروم.

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم میزد که با مرگ روبرو شد و از او پرسید :

چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی ؟

مرگ جواب داد : نگاه تهدید آمیز نکردم . تعجب کرده بودم !

آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من میدانستم که قرار است

امشب , در اصفهان جانش را بگیرم...!!

 

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 23:14 ] [ ebrahim4369 ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران