post
دیر یا زود همه می فهمند ...
که تو رفته ای
و من زنده بودن را
بازی میکنم...

دیر یا زود همه می فهمند ...
که تو رفته ای
و من زنده بودن را
بازی میکنم...

اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, "جنگ" می شود..
. درمان, "نامرد" می شود... قهقه , "هق هق" می شود...
اما دزد همان "دزد" است ... ... ... درد همان "درد..." و گرگ همان "گرگ
همیشه ابرها می بارند ولی آدمها عاشق ستاره ها می شوند . . .
نامردیست . . . آنهمه گریه را
به یک چشمک فروختن.

هــــــی رفــــیـــــــــــق!
بغض هایم را مسخره نکن!
به سه نقطه های آخر حرف هایم نخند!
تمام زندگیم نقطه چین است!
اینها تمام نوشته های تاریکی ذهن و دنیای من است…
اینجا کلبه ی وحشت من است! چرخ و فلک خاطره هاست…
سکوت چشمها و سرسره ی بغض هاست…
در دنیای تاریک و سیاه من خبری از گل و درخت نیست!
روشنی نیست…
سیاهی مطلق است…!
دوست خوب من!
سکوت کن و رد شو!
چشمهایت را ببند تا تن لش زندگی مرده ام را نبینی!
گوشهایت را بگیر تا صدای ناله ها و زجه زدن هایم را نشنوی!
در دنیای من؛بی کسی دلتنگی و حسرت بیداد میکند…!
اینجا من هستم و من و من!
اینجا بجز من و بغضهایم چیز دیگری نیست! هیچی نگو…
نخند…
اشک نریز… ترحم نکن…
فقط رد شو…!

باران خوبی باریده بود و مردم دهکدهی شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع، عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم
عزیزان من خنده بر هر درد بی درمان دواست.....به خاطر خودتون هم که شده بخندین!!!
یکی از دلایلی که سرخپوستا
همیشه به قطارا حمله می کردن
این بوده که دود قطار به زبون اونا فحش ناجوری میشه "_"
برید حال کنین با این اطلاعاتی که در اختیارتون می زارم!...

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل![]()
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل![]()
بود قدر تو افزون از ملایک![]()
تو قدر خود نمیدانی چه حاصل![]()
شاگردی از استادش پرسید: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و...

زمانه
گریه میکردگرگ؟؟؟
وقتی دیدسگ بخاطرتکه استخوانی لگدهای چوپان را تحمل میکند..
مدیر به منشی میگه برای یه هفته بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن.منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری،کارهات رو روبراه کن.
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه
پسر جوون تو کتابخونه از دختره پرسید:"مزاحمتون نمیشم کنارتون بشینم؟"
دختره با صدای بلند داد زد:"نمیخوام ی شب رو باهات بگذرونم!!!"
تمام دانشجوها تو کتابخونه به پسر که خیلی خجالت زده شده بود نگاه می کردن.بعده چند دقیقه دختره
رفت پیش پسره و بهش گف:"من روانشناسی پژوهش میکنم و میدونم مردا به چیزی فکر میکنن ،فک
کنم شمارو خجالت زده کردم درسته؟
پسر داد زد:"200 تووووووومن برا یه شب!!!؟خیلی زیااااااده!"
و تموم دانشجوهام که تو کتابخونه بودن به دختر زل زدن
پسر به گوش دختر گف:"من حقوق میخونم و میدونم چطور شخص بیگناه رو گناهکار جلوه بدم!