بدرقه اش کن

بدرقه اش کن رفیق
شاید بادیگری خوش تر باشد
مگر خوشحالیش آرزویت نبود؟؟!!...

بدرقه اش کن رفیق
شاید بادیگری خوش تر باشد
مگر خوشحالیش آرزویت نبود؟؟!!...
هرگاه که میخواهم زنده باشم
آنگاه که زندگی ترک میگویدم
به آن می چسبم
میگویم زندگی
زود است رفتن دست گرمش در دستم
لبم کنار گوشش
نجوا میکنم ای زندگی
زندگی گویی معشوقی است که میرود
از گردنش می آویزم
فریاد میزنم
ترکم کنی می میرم
وه چه زیبا اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی
در کنار قلبم عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ,
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم...
کاش چون پاییز بودم
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی رسانده است ,
واجب نیست که هر دو صدای کبک , درخت نارون , حجاب برفی قله علم کوه ,
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...
اگر چنین حالتی پیش بیاید, یا عاشق زائد یا معشوق و یکی کافی است .
عشق از خودخواهی و خودپرستی ها گذشتن است...
اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در« حضور» است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
دنبــــــــــآل تو نمیگـــــــردم دنبــــــــآل کسیــ هســـــتمــ تآ تو رآ نشآنـــــش دهمــ و بگویـــمــ
[مثـــــــل او نبآشـــــ ]

خیلی وقته دیگه زندگی خوش نمی گذره… فقط… میگذره
.
.
.
بارآخر،من ورق رابادلم بر میزنم!بار دیگرحکم کن ! امانه بی دل! بادلت،دل حکم کن !
حکم دل::
هر که دل دارد بیاندازد وسط !
تا که ما دلهایمان را رو کنیم ! دل که روی دل بیافتاد،عشق حاکم میشود !
پس ،به حکم عشق بازی میکنیم .
این دل من ! رو بکن حالا دلت را…!
دل نداری!!!؟؟؟
بر بزن اندیشه ات را…حکم لازم . دل سپردن ، دل گرفتن هردو لازم !!!
ولی............
