.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

دلا

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس و شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک

تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

[ دوشنبه 06 مرداد 1393 ] [ 23:57 ] [ ebrahim4369 ]

عشق چیست

شاگردی از استادش پرسید: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 06 مرداد 1393 ] [ 23:57 ] [ ebrahim4369 ]

زمانه

زمانه

گریه میکردگرگ؟؟؟

وقتی دیدسگ بخاطرتکه استخوانی لگدهای چوپان را تحمل میکند..

[ دوشنبه 06 مرداد 1393 ] [ 23:57 ] [ ebrahim4369 ]

مسافرت عقب افتاده

مدیر به منشی میگه برای یه هفته بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن.منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری،کارهات رو روبراه کن.

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 06 مرداد 1393 ] [ 23:57 ] [ ebrahim4369 ]

دختر و پسر

پسر جوون تو کتابخونه از دختره پرسید:"مزاحمتون نمیشم کنارتون بشینم؟"

دختره با صدای بلند داد زد:"نمیخوام ی شب رو باهات بگذرونم!!!"

تمام دانشجوها تو کتابخونه به پسر که خیلی خجالت زده شده بود نگاه می کردن.بعده چند دقیقه دختره

رفت پیش پسره و بهش گف:"من روانشناسی پژوهش میکنم و میدونم مردا به چیزی فکر میکنن ،فک

کنم شمارو خجالت زده کردم درسته؟

پسر داد زد:"200 تووووووومن برا یه شب!!!؟خیلی زیااااااده!"

و تموم دانشجوهام که تو کتابخونه بودن به دختر زل زدن

پسر به گوش دختر گف:"من حقوق میخونم و میدونم چطور شخص بیگناه رو گناهکار جلوه بدم!

[ دوشنبه 06 مرداد 1393 ] [ 23:57 ] [ ebrahim4369 ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران