.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

بسیجی کوچک

 

رفتم برای اموزش.لباس که میدادند,گفتم کوچک باشد.کوچکترین سایز را دادند.آستین هایش آویزان بود,گفتم:((اشکال نداره تامیزنم بالا.))

پوتین هم همینطور. کوچکترین سایز, گشاد بود.گفتم:((چلوش پنبه می گذارم.))

مسئول تدارکات خندید و گفت:

((مترسک!نری بگی فلانی خر بود نفهمیدها!توزیادباشی 13سالته نه18سال!))

 

اسمان مال آنهاست

[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 12:42 ] [ paria ]

نسخه مادر

 باهمکلاسی هایش ثبت نام کرده بودبرای جبهه.روزاعزام,به بهانه گرفتن نسخه مادرش ازخانه بیرون زدورفت.

دیگرشب شده بودکه رسیده بودمنطقه.ازمینی بوس که پیاده شد,عمویش مچش راگرفت.یکی ازهمسایه هاکه دیده بودش لوداده بود.پدرش هم آمده بود.سوارماشین خودشان کردندوبرش گرداندند

تاخانه یک ریزگریه میکرد.همان شب دوباره ازخانه فرارکردوبرگشت منطقه.وقتی رسیددوستانش خیلی خوشحال شدند,گفتند:((یک نفردیگرهم منتظرتوست.))

بازهم پدرش زودترازخودش رسیده بود.گفت:((حالاکه میخواهی بروی,برو!خداپشت وپناهت.))

 

آسمان مال آنهاست

[ جمعه 31 مرداد 1393 ] [ 12:24 ] [ paria ]

لباس های صغری

 

پدرو مادرم می گفتند:((بچه ای,فعلا درست رابخوان))ونمی گذاشتند برم جبهه.یک روزکه شنیدم

بسیج اعزام نیرو دارد.لباس های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم وسطل آب رابرداشتم وبه بهانه آوردن آب ازچشمه زدم بیرون.پدرم که گوسفندها را از صحرا می آورد, دادزد: ((صغری کجا؟))

 

برای این که نفهمد سیف الله هستم, سطل آب را بلندکردم که یعنی میروم آب بیاورم.رفتم و از جبهه لباس ها را بایک نامه پست کردم.یک بارپدرم آمده بودوازشهرتلفن کرده بود.ازپشت تلفن گفت:

((ای بنی صدر!وای به حالت.مگردستم بهت نرسه!))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

0

(

  

[ پنج‌شنبه 30 مرداد 1393 ] [ 12:59 ] [ paria ]

عیادت مجروح

 

پدرش اجازه نمی دادبرود.یک روزآمدوگفت:((پدرجان ! می خواهیم باچندتاازهم کلاسی هابرویم دیدن یک مجروح.))

پدرش خیلی خوش حال شد.سی صدتومان هم دادتاچیزی بخرندوببرند.

چندروزی ازاوخبری نبودتا این که...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 13:35 ] [ ebrahim4369 ]

شعری زیبا

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 01:03 ] [ ebrahim4369 ]

باغ وحش

باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد :
" بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ".
بعد از مدتی مجددن از بلند گو اعلام شد :
" بازدیدکننده گرامی از شما خواهش کردیم که از تغذیه حیوانات خودداری فرمایید "
این هشدارها با لحن های مختلف چندین بار تکرار شد ، آخرین هشدار بلندگو این بود :
" حیوانات عزیز خواهشمندیم از آدمها غذا نگیرید "
دیگر هشداری در این زمینه شنیده نشد .!!!

[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 21:16 ] [ ebrahim4369 ]

میگذرد

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم

[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 21:12 ] [ ebrahim4369 ]

مادرش آلزایمر داشت

مادرش الزایمر داشت
بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان
مادر گفت چه بیماری ؟
گفت آلزایمر
گفت یعنی همچیو فراموش میکنی
مادر گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 21:07 ] [ ebrahim4369 ]

گناه دارم

 

خدایا درسته که خیلی گناه دارم
اما 
گناه دارم . . . 

[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 20:48 ] [ ebrahim4369 ]

post

{{دقیق بخوانید دوستان جالب است}}
یک شخصی گفت : الله اکبر : و بعد گفت لا اله الا الله محمد رسول الله : وباز گفت:سبحان الله و بحمده سبحان الله العظیم و بعد گفت : لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الضالمین این شخص 70000 هفتاد هزار نیکی را به دست آورده است این شخص خودتان هستید مبارکتان باد موفق باشی...

[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 01:32 ] [ ebrahim4369 ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران