.

.

دریافت کد باکس مرگ و باغبان

مرگ و باغبان

 باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت :" به دادم برسید حضرت والا !! 

امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت .

دلم میخواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از اینجا دور شوم و به اصفهان بروم.

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم میزد که با مرگ روبرو شد و از او پرسید :

چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی ؟

مرگ جواب داد : نگاه تهدید آمیز نکردم . تعجب کرده بودم !

آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من میدانستم که قرار است

امشب , در اصفهان جانش را بگیرم...!!

 


[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 23:14 ] [ ebrahim4369 ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران