.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

مشق جبهه

آرام وبی صدا گریه می کرد پسرک. زانوهایش را جمع کرده بود توی شکمش و کز کرده بود گوشه تخت.

توی بهداری پانسمانش کرده بودیم ومنتظر آمبولانس بودیم که بفرستیمش عقب.

سراغش رفتم و گفتم:((جونت سلامت! شانس آوردی که ترکش فقط انگشت هات رو برده. اگه هنوز هم درد داری بهت یه مسکن دیگه بزنم؟))

نگاهم کرد . با پشت دست چپش اشک هایش را پاک کرد و گفت:

((درد ندارم ,فقط نمی دونم حالا چطوری تمرین ها و درس هامو بنویسم!))

اسمان مال انهاست

[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 21:20 ] [ paria ]

بچـه جـبـهه

آن اوایل که آمده بود وقتی سر به سرش می گذاشتیم چیزی نمی گفت.

کوچک بودنش را چماق کرده بودیم می کوبیدیم توی سرش.

یک بار که دیدمش گفتم:((بچه!تو دیگه برای چی اومدی جبهه؟))

این بار سرش را پایین نینداخت, لبخندی زد و گفت:

((آخه پدر جان شما دیگه دیر یا زود رفتنی هستید, اومدم تفنگ تون روی زمین نمونه.))

از آن به بعد مواظب بودم وقتی صدایش می کنم ,کلمه بچه را استفاده نکنم.

اسمان مال انهاست

[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 21:12 ] [ paria ]

ترس

بعد از مدرسه رفتم پایگاه بسیج.

گفتند اول یک رژه در شهر می رویم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم وپشت عکس بزرگ از امام پنهان شدم.

موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

ازجبهه که تماس گرفتم پدرم گفت:

-خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم.))

[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 21:03 ] [ paria ]

بند پوتین

اندازه پسر خودم بود, سیزده, چهارده ساله .وسط عملیات یک دفعه نشست.

گفتم:((حالا چه وقته استراحته بچه؟))

گفت:((بندپوتینم شل شده. می بندم راه می افتم.))

نشست ولی بلند نشد. هردو پایش تیر خورده بود. برای روحیه ما چیزی نگفته بود.

اسمان مال انهاست

[ شنبه 05 مهر 1393 ] [ 20:59 ] [ paria ]

حرفایی با خدا

ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩﻡ:«ﭼﺮﺍ؟؟؟ »
ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮔﻔﺖ :« ﻫﯿﺴﺴﺴﺲ! ﻓﺮﺷته ﻫﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻥ.»
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :«ﭘﺲ ﻣﻦ ﭼﯽ؟»
ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ:« ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻨﯽ !»...
ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:« ﻓﺮﺷﺘﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺭﻓﺖ؟»...
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :«ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﺮﺩﯼ؟»
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﻬﺎﯾﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ:«ﻓﮑﺮﻧﮑﻨﻢ.»
ﭘﺮﺳﯿﺪ:« ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ؟ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!»
ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﮔﻔﺘﻢ:« ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻪ؟!»
ﺧﺪﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:«ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﻩ!»
ﺍﺷﮑﻬﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ :«ﻣﻦ ﺑﺪﻡ ﯾﺎ ﺍﻭﻥ؟»
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ:« ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ»
ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:« ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ،ﺍﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪﺑﻬﻢ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺖ،اﻭﻥ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪﺷﺪ.»
ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ:

.

.

.

"ادامه"


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 20:23 ] [ 2khmale shahe parioon ]

خدایا ازهمه دلگیرم..

گفتمــ:«خـدایــا از هـمــه دلــگـیـــرمـ»

گفتــ: «حـتــی مـــن ؟!»

گفتمــ: «خـدایــا چـقــدر دوریــــ ؟!»

گفتــ: «تــو یـا مـــن؟!»

گفتمــ: «خـدایــا تـنــهـــاتـریـنـمـ»

گفتــ: «تــو یـا مـــن؟!»

گفتمــ: «خـدایــا کـمـکـــ خــواسـتـمـ»

گفتــ: «از غــیر مـــن؟؟»

گفتمــ: «خـدایــا دوســــتـت دارمـ»

گفتــ: «بــیــشـ ازمـــن؟؟؟»

[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 20:10 ] [ 2khmale shahe parioon ]

کتــابـ ســرنــوشتــــ . .

کتــابـ ســرنــوشتــــ بـرای هـرکســیـ چــیــزیـــ نــوشتــــ
نــوبـتــــ بــه مــا کـه رســیـــد قــلــم افــتــاد...
دیـگــر هـیـــچـــ نـنـوشــتــــ!
خــطـ تــیــره گـذاشــتـــــ و گـفـتــــ:
تـــــو بــاشــــ اســیــر ســرنــوشتـــــ...

[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 19:55 ] [ 2khmale shahe parioon ]

کارنامه خوب

مسئول ثبت نام به قدو بالایش نگاه کرد وگفت:

-دانش آموزی؟

-بله.

-می خواهی از درس خواندن فرار کنی؟

ناراحت شد. ساکش را گذاشت روی میزو باز کرد. کتاب هایش را ریخت روی میز و گفت:

((نخیر!اون جا درسم را می خوانم.))

بعد هم کارنامه اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.

اسمان مال انهاست

[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 13:37 ] [ paria ]

post

هر کدام یک گوشه سنگر نشسته بودند , کاغذ به دست,

یکی خاطره می نوشت , یکی وصیت نامه,

او ولی معادله های مثلثاتی کتابش را حل می کرد.

اسمان مال انهاست

[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 13:32 ] [ paria ]

قبول شدم

 

با هم سر جلسه امتحان بودیم. من جواب سوال ها را نمی دانستم.

عرق کرده بودم. اما او تند تند جواب سوال ها را نوشت. برگه را داد به مسئول جلسه ,بعد به من گفت :

((قبول شدم.))

صبح که بلند شدم نمی دانستم تعبیر خوابم چیست.

فردا که خبر شهادتش را شنیدم ,فهمیدم که قبول شده.

اسمان مال انهاست

[ چهارشنبه 02 مهر 1393 ] [ 13:29 ] [ paria ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران