.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

بلند قد و هیکلی

بلند قدوهیکلی. توی مدرسه دروازه بان مان بود.

همیشه وقتی به او می رسیدم, می گفتم :

((تو با این هیکلت خیلی تابلویی , آخرش هم سیبل میشی!))

گذشت تا عملیات فاو. از رود خانه که گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی.

دشمن آتش می ریخت. نزدیک بود قتل عام بشویم که دیدم ستون حرکت کرد.

جلوتر که رفتیم دیدم یک نفر...

اسمان مال انهاست


ادامه مطلب
[ دوشنبه 07 مهر 1393 ] [ 12:53 ] [ paria ]

مبصر کلاس

کانال را رد کردیم. گلوله مثل نقل ونبات عروسی می ریخت روی سرمان.

چندتا ازبچه ها که رسیدند آن طرف پل,طناب پل باز شد.

ایستادیم...

یکی از بچه ها توی آن سرما تا کمر رفت توی آب. دوطرف طناب را نگه داشت تا همه مان از روی پل رد شدیم.

مبصر کلاسمان بود توی مدرسه...

اسمان مال انهاست

[ دوشنبه 07 مهر 1393 ] [ 12:37 ] [ paria ]

کربلا کجاست؟

تازه امتحاناتش تموم شده بود وآمده بود جبهه.

پرسید:((کربلا کجاست؟))

من آن طرفی رو که فکر می کردم درست است, نشانش دادم .

رو کرد به کربلا و سلام داد. حرف زذ, خیلی.

فردای آن روز هم دیدمش. خونی.

گفتم:((خوش انصاف! راه را می پرسی آن وقت تنها میری؟))

اسمان مال انهاست

[ دوشنبه 07 مهر 1393 ] [ 12:19 ] [ paria ]

موافقید؟

میدونی زیبایی دنیا چیه؟؟؟
توی یه جایی از زمین خدا,
یه نفر
درباره ی تو با خدای خودش صحبت کنه
و به خاطر داشتنت اشک بریزه...

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 23:22 ] [ ebrahim4369 ]

خوشبحال زلیخا

ما که عاشق میشویم خدا را گم میکنیم...

 

      خوشبحال زلیخا , عاشق که شد...

                      

                خدا را پیدا کرد

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 23:10 ] [ ebrahim4369 ]

غمنامه

بیوه زنی
سالها پشت در حیاط
منتظر شوهرش مانده
به جنگ رفت و دیگر برنگشت
چند کوچه بالاتر
پسری ، پیراهن برادر بزرگترش را می پوشد
کمی بزرگ است / اما سوراخ ندارد ، همین کافیست
پدری در راهروی بیمارستان ، باران می شود
بچه اش در اتاق سی سی یو با مرگ می جنگد
آنطرف تر
تصویری غمگین انگیز از چشمان اشک آلود دختری در دادگاه
پدر و مادری که به آخر رسیده اند و بچه ای که این وسط قربانی سرنوشت شوم طلاق می شود
صدای آژیر آمبولانس در خیابان پیچیده
دختری رگ دستانش را زده
قربانی حادثه ی تلخ تجاوز سه نفره
غم ، غم ، غم
و خدا ...
خدایا چقدر غمگین بودی وقتی دنیا را آفریدی؟

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 22:50 ] [ ebrahim4369 ]

زبانم لال

پدرم میگوید از سولماز بگذر
که رنج میآورد
مادرم گریه می کند از سولماز بگذر
که مرگ می آورد
خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم
که ذلیل دختری شده ام
آه سولماز . . .
اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است...
به کوه می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
به دریا می گویم سولماز را می خواهم
جواب می دهد من هم...
در خواب می گویم سولماز را می خواهم
جواب می شنوم من هم...
اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . .
زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟

 

آتش بدون دود (نادر ابراهیمی)

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 22:49 ] [ ebrahim4369 ]

دلــنوشــتـه

دست نوشته هایم را که دیدند از من می پرسیدند:
عاشقی؟


گفتم :نه
خیانت دیده ای؟


نه....
تنهایی؟


نه....نه....نه...پس این عاشقانه ها چیست؟
برای چه می نویسی؟


فقط به ان ها لبخند زدم
چه می توانستم بگویم
من نه عاشقم،....نه تنهایم،....نه خیانت دیده ام.....
فقط بعضی وقت ها احساس می کنم


خیلی شکستم.

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 22:48 ] [ ebrahim4369 ]

برگردد

بگویید برگردد نه اینکه دلم برایش تنگ شده باشد نه خنجری ک ب پشتم فرو کرد نمیگذارد ب دیگری تکیه کنم

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 15:50 ] [ akharin 2 khtare khob ]

خسته ...

میگویند خسته نباشی کوه کندی
نمیدانند دل کندم از کسی ک کوهم بود

[ یکشنبه 06 مهر 1393 ] [ 15:49 ] [ akharin 2 khtare khob ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران