خیــام
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسـیار بتـابد و نیـابد مـا را
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسـیار بتـابد و نیـابد مـا را
برای ایجاد محبت در دل معشوق
برای ایجاد محبت در دل مقابل در روز جمعه 1000 مرتبه (الودود) را بر انار شیرین بخواند
و به خورد مطلوب بدهد تا بخورد دوستی او بی نهایت گردد
به گونه ای که روز قیامت از او جدا نشود
برخـیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گریه کسی ندیده خاموش مرا
در جان و دل و دیده فراموش نه ای
از بـهر خدا مـکن فرامـوش مرا
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت
دریـغا بوسه چنـدی بـر زنخـدان دلاویزت
خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی
سپر انداخت عقل از دست ناوک های خون ریزت
برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی
فغان از قهر لطف اندود و زهر شکر آمیزت
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه روی شهر آشوب و چشم فتنه انگیزت
دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری
چو بیند دست در آغوش مستان سحر خیزت
دمامدم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش
که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت

آزارم میــــــــدهی...
به عمــــد...یا غیر عمــــد...خدا میــــــدانـــد
اما من آنقدر خسته ام...
آنقدر شکستـــه ام که هیچ نمیگویم...
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است...
اشک میریزم...
سکوتــــــ میکنم و تــــــــــــو
همچنان ادامه میــــدهی...
نفرینت هم نمیکنم...
خیــــالت راحــــتـــــــــــ
شکسته ها نفرین هم بکنند،گیـــــــرا نیست!
نفریـــن،ته دل میخواهد
دل شکسته هم ک دیگر سر و ته ندارد...!!
لامذهب این همه استخوان در بدنم بود
چــــــــــــرا دلــــــــم را شکـــــــستـــــــــــی؟؟!!
انگار در دلم دیگر حرفی باقی نمانده
تا برایت بگویم...
تنها یک جمله:
♥هــــنـــوز هــــم دوســـتـتــــــــ دارمــــــ♥
دردم این نیست که او عاشق نیست..
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است
دردم این است که با دیدن این سردی ها
من چرا دل بستم ؟؟
کنارم خیلی ها هستند...
اما.....
دلم ...!! پیش تو آرام است .