بابا

در مدرسه کربلا ,بچه ها با چشم خودند که بابا دو بخش است:
بخشی در صحرا, و بخشی بالای نیزه ...
اما اینکه عمو چند بخش است را فقط بابا میداند...
نعش بی سر

درگردان ما برادری بود که همیشه عادت داشت پیشانی شهدا را ببوسد.
وقتی شهید شد بچه ها می خواستند پیشانی او را غرقه بوسه کنند.
پارچه را که کنار زدیم نعش بی سر او دل ما را آتش زد...
post
گفت:که چی هی جانباز جانباز شهید شهید!!
می خواستن نرن !کسی مجبورشون نکرده بود که.
گفتم : چرا اتفاقا مجبورشون میکرد.
گفت :کی؟
گفتم : همون که تو نداری..
گفت: من ندارم ! چی ندارم؟
گفتم : غیرت....
باز میخوانم تو را
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
اين نگاه بی فروغ خسته ام
کی به جانت آتشی، ديگر زند
اين لبان سرد و خالی از هوس
کی تواند، مستی پيشين دهد
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
راست ميگويی دلا ديوانه ام
چون که خواهم صدر بزم غير را
می ستانم با همه بی مهريش
گر شوم بر درد عشقش مبتلا
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
احمدظاهر
از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم
در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم
ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم
چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم
چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم
چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک به بر کردم و رفتم
ܓ✾ امام خمینی :

ܓ✾ امام خمینی :
✔ و چه غافلند دنیا پرستان و بیخبران
که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند
و وصف آن را در سروده ها و حماسه و شعرها می جویند
و در کشف آن از هنر تخیل و کتاب تعقل مدد می خواهند
و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد ♥•٠·˙
تولدت مبارک

سلام مامان قهرمانم:
میدونی...
حالاکه روز تولدته من وآبجی می خواستیم قشنگترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.
دختر خاله میگفت برات یه دست کامل لوازم آرایشی بخریم.
می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های صورتش کمتر معلوم میشه...
میگفت: زشته یه معلم با سر وصورت زخمی سر کلاس بره.
میگفت:شاگردهاش می فهمند شوهرش...
میدونم توهیچ وقت پولتو نمیدی از این چیزا بخری
آخه همه پولتو میدی واسه دارو و بیمارستان بابا
باباهم که تورو کتک میزنه
فحش میده
حرفایی میزنه که ما نمیفهمیم فقط میبینیم وگریه می کنیم
.من وآبجی خوب می فهمیم وقتی بابا موجی میشه تو دست مارا میگری میبری یه اتاق دیگه.
بعد میری تا بابا کتکت بزنه و موهای قشنگتو بکشه...
من واون خوب میدونیم چرا اون این کارا میکنه .آخه اگه تونری
ادامه مطلب
بارآخر
بار اول بود که میامد منطقه.
پرسیدند : بار چندم است که میایی؟
گفته بود بار آخر...
داستانک 57
سنی وشیعه

داشت میگفت:(یا حسین جان چه کنیم که اینجا نمی توانیم برایت عزارداری کنیم؟
توی زندانیم , دست کفریم.)
این را که گفت زانوهایش رابغل کرد وسرش را گذاشت روش.
شروع کرد نوحه خواندن,آهسته .می خواند وگریه می کرد.
گریه ام گرفت. با هم گریه می کردیم .
او سنی بودومن شیعه...
منبرک