.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

ابروکمان

دلبری دارم که بس ابرو کمانی میکند

دائما دعوت مرا بر نغمه خوانی می کند

 

تا که غافل میشوم از او زند یک سلمه ای

خواهدم لیکن کرشمه آنچنانی میکند

 

گاه و بیگاه ام چو می بیند سمج بر درگه اش

دامنم پر از کرم ، در یمانی می کند

 

باو جودی که نمی خواهد دمی غافل مرا

گاه گاهی هم دریغ از هم زبانی میکند

 

خواهدم دائم بدنبال خودش در جستجو

می برد در بوته اما مهربانی میکند

 

باوجودی که کسی چون من نباشد قابل اش

دائم از هر روزنی ، چشمک پرانی میکند

 

خواهدم مجنون خویش و دائما در جستجوی

خود مرا دعوت به صد پرده درانی میکند

 

خواهدم تیشه بدوشی که به کوی اش پر تلاش

در پی شیرین خود سعی کلانی میکند

 

مانده ام من لیلی اش یا او بود لیلی ی من

هر دو روی سکه رو ، در هر زمانی میکند

 

وعده برکام دل او آن جهانی میکند

دائما هستم بسی شرمنده از الطاف او

 

کو نگاهی بر چو من ، در هر مکانی میکند

جلوه ها بر چون "قلمزن" گر چه دارد بیشمار

 

[ چهارشنبه 03 تیر 1394 ] [ 10:38 ] [ adel ]

پرتگاه خطرناک

راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی،ناگهان ماشینش خاموش شد..

همون جا شروع کرد به شکایت ازخدا،

که خدایا پس تو داری اون بالا چیکار میکنی؟

چون خسته بود،خوابش برد و وقتی صبح از خواب بلند شد از شکایت دیشبش خیلی شرمنده شد

چون ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاه خطرناک خاموش شده بود!

همه ی ما امکان به خطا رفتن رو داریم.

پس اگر جایی،دیدید که کارتون پیش نمیره،شکایت نکنید!!

شاید اگر جلوتر برید،به صلاح شما نباشه و خدا داره اینجوری راه خطررو میبنده

به خداوند اعتماد کنید

[ دوشنبه 01 تیر 1394 ] [ 20:19 ] [ 2khmale shahe parioon ]

غواصان شهید

خاطره یک خانم ۳۰ ساله از مراسم وداع با غواصان شهید

 خواندنش خالی از لطف نیست. 

به سمت مترو در حرکت بودیم یه خانم بد حجاب برگشت گفت:"ملت بیکارند دارند میرند استقبال چهارتا پاره استخوان بی دینای بی غیرت شماها خون مردم را توی شیشه کردید."

 

همه شروع کردند جواب بدند.

به سمتش رفتم باهاش دست دادم و بوسیدمش گفتم :"عزیزم الان کار خاصی داری؟"

گفت نه

گفتم:"سه ساعت از وقتت را به من میفروشی؟"

با تعجب نگاهم کرد سه تا تراول توی دستش گذاشتم و گفتم برای هر ساعت پنجاه هزار تومان.

قبول کرد و همراهم شد.

 

با هم حرکت کردیم در راه هنوز به مترو نرسیده اسفند دود کرده بودند.دستم را روی دود گرفتم و به صورتش کشیدم و مردی را که اسفند روی آتش میریخت نشانش دادم و گفتم این مرد بی دین و بی غیرت هست چون داره برای عزیزش...

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 15:12 ] [ paria ]

نقاش مشهور

نقاش مشهوری درحال اتمام نقاشی اش بود.

آن نقاشی به طور باورنکردنی زیبا بود و میبایست در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نمایش داده میشدو

نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که ناخودآگاه درحالیکه آن نقاشی را تحسین میکرد،چند قدم به عقب رفت.

نقّاش هنگام رفتن پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه ساختمان بلندش فاصله دارد.

شخصی متوجه شد که نقاش چه میکند.

میخواست فریاد بزند اما ممکن بود نقاش برحسب ترس غافلگیر شود و...

.

.

.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 23:27 ] [ 2khmale shahe parioon ]

سقف قشنگ

عاشقم،اهل همین کوچه بن بست کناری

که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی

تو کجا،کوچه کجا،پنجرۀ باز کجا،

من کجا،عشق کجا،طاقت آغاز کجا

تو به لبخند و نگاهی،منِ دلداده به آهی،

بنشستیم،تو درقلب و منِ خسته به چاهی،

گُنه از کیست؟از آن پنجرۀ باز؟از آن لحظه دیدار؟

کاش میشد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بردوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب

تورا یک نظر از کوچه عشّاق ببینم

به کسی کینه نگیرید،دل بی کینه قشنگ است

به همه مهر بورزید،به خدا مهر قشنگ است

بوسه بردست پدر،بوسه بر گونۀ مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است

بفشارید به آغوش عزیزان،پدرومادر وفرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است

همه جا مست بخندید،همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است

بشناسید خدا را،هرکجا یاد خدا هست

هرکجا نام خدا هست،سقف آن خانه قشنگ است

[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 23:17 ] [ 2khmale shahe parioon ]

فیلمِ ده دقیقه ای

نگاه همه به پردۀ سینما بود.(جشنواره فیلم های10دقیقه ای)

اکران فیلم شروع شد.

شروع فیلم:

تصویر سقف یک اتاق بود...

دو دقیقه ازفیلم گذشت.

چهار دقیقه دیگر هم گذشت.

هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!!

صدای همه درآمد.

اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.

ناگهان دوربین حرکت کرد و پایین آمد.

و به یک کودک معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.

جمله زیرنویس فیلم:

" این تنها 8دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید... "

*قدر زندگیتان را بدانید*

[ سه‌شنبه 26 خرداد 1394 ] [ 20:10 ] [ 2khmale shahe parioon ]

دخترک بی مادر

دخترک گوشۀ کلاس تنها و آرام نشسته و به چهرۀ مهربان معلّم؛چشم دوخته.

یکی از بچّه ها میخواهد چیزی بخورد که معلّم میفهمد.

با مهربانی میگوید:

" بچه ها زنگ اخره!اگه سرکلاس چیزی بخورین نمیتونین توی خونه غذای خوشمزۀ مامانتون رو بخورین! "

چند نفر باخنده و شوخی میگویند:

" اگه غذا نداشتیم چی؟ "

دخترک درگوشۀ کلاس زمزمه میکند:

" اگه مامان نداشتیم چی؟ "

.

.

.

واسه شادیه روحِ همۀ مامانا صلوات

[ سه‌شنبه 26 خرداد 1394 ] [ 18:16 ] [ 2khmale shahe parioon ]

دیر کرده ای ...

عکس و تصویر دیر کرده ای.... عقربه ها گیر کرده اند در گلوی من انگارکه رد نمیشود...!!! نه ...




دیر کرده ای....
عقربه ها گیر کرده اند در گلوی من
انگارکه رد نمیشود...!!!
نه زمان...!!!
نه آبِ خوش...!!!

[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 17:14 ] [ akharin 2 khtare khob ]

خوب بمان ...

d9103c932c34d007eae77be7957296a4-425

اگر روزی رسیدی که من نبودم . . .

تمام وصیتم به تو این است . .

” خوب بمان “

از آن خوب هایی که من عاشقش بودم …

[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 17:12 ] [ akharin 2 khtare khob ]

درنگ...

درنگ
عجب دنیای عجیبیست
رفتن و ماندن من به یک نقطه بند بود
زمانی که گفتی برو
چقدر عاشقانه می شد اگر نقطه اش بالا بود
[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 17:11 ] [ akharin 2 khtare khob ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران