.

.

دریافت کد باکس دلنوشته های من

خودِ آرامش

دلم میخواهد آرام صدایت کنم

"اللّهمَّ یا شاهِدَ کُلِّ نَجوی"

و بگویم تو خود آرامشی

و من خودِ خودِ بیقرار...

خدایا!

خرابت میشوم

مرا هرگونه که میخواهی بساز

"الهی و ربّی مَن لی غیرک"

[ سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 21:56 ] [ 2khmale shahe parioon ]

تقدیم به عاشقان

تقدیم به ساحت مقدس حضرت المهدی عج.

 (به خدا ماه دل آراست    نمک سفره زهراست)

 

ﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ، ﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ، ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ ، ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

ﻣﻬﺮﯼ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﻣﯽ‌ ﺩﻣﺪ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻓﺮﻭﺯﺍﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﺁﯾﺪ ﻧﻮﺍﯼ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ، ﺑﺮ ﮔﻮﺵ ﺟﻬﺎﻥ ﮐﺎﻥ ﺩﻝ ﺳﺘﺎﻥ

ﺗﺎ ﺩﻝ ﺳﺘﺎﻧﺪ ﺯﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ، ﺍﯾﻨﮏ ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﺭﺧﺴﺎﺭ ﻣﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ ، ﺯﻟﻒ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ

ﺑﺮﻕ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ ، ﯾﻮﺳﻒ ﺑﻪ ﮐﻨﻌﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﺳﺎﻗﯽ ﺑﺒﺨﺸﺎ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﺑﺎﺩﻩ ﭘﺮ ﮐﻦ ﮐﺎﻡ ﺭﺍ

ﮔﻮ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺭﺍ ، ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﺭﻭﻧﻖ ﻓﺰﺍﯼ ﺑﺎﻍ‌ ﻫﺎ ، ﻟﻄﻒ  ﻭ ﺻﻔﺎﯼ ﺭﺍﻍ ‌ﻫﺎ

ﺑﺮ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻖ ، ﺩﺍﻍ‌ ﻫﺎ ، ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﺑﺮ ﺩﺭﮔﻬﺶ ﮐﻦ ﺑﻨﺪﮔﯽ ، ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﯾﻨﺪﮔﯽ

ﮐﺎﻥ ﺭﻫﻨﻤﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ، ﻭ ﺁﻥ ﻣﻬﺪ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﻣﻬﺮ ﺳﺤﺮ ، ﻣﺎﻩ ﺻﻔﺎ ، ﺑﺤﺮ ﮔﻬﺮ ، ﮔﻨﺞ ﻭﻓﺎ

ﺁﯾﯿﻨﻪ ﯾﺰﺩﺍﻧﻤﺎ ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﯾﺎﺭ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ ، ﺩﻟﺪﺍﺭ ﺻﺎﺩﻕ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

ﻗﺮﺁﻥ ﻧﺎﻃﻖ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ ، ﻣﺤﺒﻮﺏ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

ﮐﺎﺥ ﻭﻓﺎ ، ﻗﺎﺋﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ، ﻣﻬﺮ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺩﺍﺋﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ

ﻏﺮﻕ ﻃﺮﺏ ? ﺻﺎﺋﻢ ? ﺍﺯ ﺍﻭ ، ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ ﺟﺎﻥ ﻣﯽ ‌ﺭﺳﺪ

 

میلاد باسعادت صاحب العصروالزمان تبریک وتهنیت باد

[ سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 19:12 ] [ adel ]

مکالمه آشنا

گفت و گوی دو جنین تو رحم مادر....!!!

 

 اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟

دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم

اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده.

دومی: شاید مادرمونم ببینیم

اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش

دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه.

اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره.

دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی....

 

این مکالمه چقدر آشناس....!!!

[ سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 17:13 ] [ ebrahim4369 ]

کدخدا

 

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست؟؟؟؟؟؟

روزی که ردپای به جا مانده، شبيه چکمه های کدخدا بود یکی میگفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده، دیگری گفت: چکمه هاش شبیه چکمه کدخدا بوده. هر کسی به طریقی واقعیت را توجیه میکرد.

دیوانه ای فریاد برآورد: که مردم؛ دزد، خود کدخداست، مردم پوزخندی زدن و گفتند:

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 12:12 ] [ ebrahim4369 ]

خستگی

زندگی انگار تمام صبرش را بخشیده است به من

هرچه من صبوری میکنم

او با بی صبری تمام

هول میزند برای ضربۀ بعد

کمی خستگی در کن لعنتی

خیالت راحت

خستگی من به این زودی ها در نمیشود..

[ سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ] [ 08:13 ] [ 2khmale shahe parioon ]

شیعه و وهابی

ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺷﻴﻌﻪ ﻭﻭﻫﺎﺑﻰ :

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺍﯾﻰ ﺑﻴﻦ ﺷﻴﻌﻪ ﻭﻭﻫﺎﺑﻴﺖ ﺗﺸﮑﻴﻞ ﺑﺸﻮﺩ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﺖ ﺻﺪﻧﻔﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﻴﻌﻪ ﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ

ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻓﻘﻂ ﻳﮏ ﺷﻴﻌﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺗﺄﺧﻴﺮ ﺩﺍﺧﻞ

ﺷﺪ.

ﺩﺭﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﮐﻔﺸﺶ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﻮﻥ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻔﺸﺖ

ﺭﺍﺯﻳﺮﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻰ؟

ﺷﻴﻌﻪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﺮ ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺳﻮﻝ ﺍﻟﻠﻪ ﻭﻫﺎﺑﻲ ﻫﺎ

ﮐﻔﺶ ﻣﻰ ﺩﺯﺩﻳﺪﻧﺪ.

ﻭﻫﺎﺑﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ

ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﻭﻫﺎﺑﻴﺘﻰ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻔﺶ ﺑﺪﺯﺩﺩ.

ﺷﻴﻌﻪ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ . ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﻰ ﮐﻨﻴﺪ ﮐﻪ

ﻣﺬﻫﺐ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻋﺖ ﺍﺳﺖ. یا علی

[ شنبه 09 خرداد 1394 ] [ 11:29 ] [ paria ]

حـــسّ نــــــاب

♥♥♥

عــشـــــق مـــن..

تو مردانه پای من بمـانمن پای دنیایمان میمانم

تـــو بـــخـــــنـــــــــدمن دنیا را میخندانم

تـــــــــو  بـــنـــــشــــــیـــــــــــن من عشق را به دور تو میگردانم

تو فقط عاشقانه دوستم داشته باش

تا من...

عاشقانه برایت بمیرم

دلم میخواهد تمام حسّ نابم را برایت بنویسم

میدانی!

گاهی دلم میخواهد ازشدّت این دوست داشتن بمیرم

میخواهم داستانی از علاقه ام به تو بنویسم..

یکی بود...یکی . . . بیخیال!!!

خلاصه اش میشود

دوستت دارم

احساس مرا اندازه نگیر

تو را بی اندازه دوست دارم

♥♥♥

[ جمعه 08 خرداد 1394 ] [ 16:35 ] [ 2khmale shahe parioon ]

تنهایی

تنهایی چیزهای زیادی به انسان می آموزد

اما

تو نرو...بگذار من نادان بمانم

[ پنج‌شنبه 07 خرداد 1394 ] [ 20:03 ] [ 2khmale shahe parioon ]

نفسم میگیرد

تـــو مــــرا یــــاد کنی یا نکنی،بـاورت گـر بشود گـر نشود،حـرفـی نیسـت

امــــا...

نـفــســــمـ مـیــگـیــــرد در هــوایـــــی کـــه نـفــس هــای تـو نیسـت

 

[ پنج‌شنبه 07 خرداد 1394 ] [ 19:57 ] [ 2khmale shahe parioon ]

شهدای گمنام

سر کلاس بودیم استاد از دانشجویان پرسید :

این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میرن ایران...

به نظرتون کار خوبیه؟

کیا موافقن؟؟ کیا مخالف؟؟

اکثر دانشجوها مخالف بودن!!

بعضی ها می گفتند :کار ناپسندیه...نباید بیارن...

بعضی ها میگفتند: ولمون نمیکنن...گیر دادن به چهارتا استخون...ملت دیوونن!!

بعضی ها هم میگفتند:آدم یاد بدبختی هاش میفته!!

تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبر از برگه های امتحان جلسه قبل نبود...

همه ما سراغ برگه هایمان رو گرفتیم...ولی استاد جواب نمیداد...

یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت: استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟ شما مسئول برگه های ما بودی!

استاد روی تخته کلاس نوشت :

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 04 خرداد 1394 ] [ 11:59 ] [ paria ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران