حواست باشه...

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد
و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود،رفت
همه ی خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد
پول های خرد راکه هنوز با تکه های قلک قاطی بود..
در جیبش ریخت و باسرعت از خانه خارج شد
وارد مغازه ای شد.با ذوق گفت:
"آقا ببخشید!یه کمربند میخواستم.آخه...آخه فردا تولد پدرمه"
مغازه دار:
"به به....مبارک باشه..چجوری باشه؟چرم یا معمولی،مشکی یا قهوه ای"
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت:
"فرقی نمیکنه...فقط......فقط دردش کم باشه.."
می ترسم ...
کسی بوی تنت را بگیرد ...
نغمه دلت را بشنود...
و تو خو بگیری به ماندنش ...
چه احساس خط خطی و مبهمی ست...
این عاشقانه های حسود من ...



☜ﻣﯿــــﮕَﻦْ ﺁﺩَﻡ ﻭَﻗــــﺘﯽ ﻣﯿﻤﯿـــﺮِﻩ
ﺑَــﺪَﻧِﺶْ ﺳـَـــــﺮﺩ ﻣﯿــــﺸِـﻪ₪
ﭘَـﺲْ ﻫَﺮﮐـــﯽ ﺑـﺎﻡ ﺳـَــــﺮﺩ ﺷُـﺪ √
← ﺧــﻮﺩِﺵْ ﺑِﺰَﻧِــﻪ ﺑِﻪ ﭼــــﺎﮎ➜➜➜
ﭼـﻮﻥْ ﺩﯾﮕِـﻪ ﻣُــــﺮﺩﻩ ﺣِــﺴــﺎﺑِﺶْ ﻣﯿــــﮑُﻨَـﻢ✘✘✘



✖بآختَـــــــــــــــــم✖
!به کَسایی کِ خِیلی میخواستَمِشون!
وَلیـــــــــــے مَن اَهلِ مِنَت کِشی نیستَم اَگه رَفت میگم بِدَرَک!!!✖





نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید