.

.

دریافت کد باکس افسانه ی باران

افسانه ی باران

افسانه گوی ناودان٬افسانه میگفت:

-"...پا روی دل بگذار و بگذر

بگذار و بگذر!

سی سال از عمرت گذشته است٬

زنگار غم بر روی رخسارت نشسته است٬

خار ندامت در دل تنگت شکسته است

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟

تنهای تنها

خاموش خاموش؟

دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی...

دیگر...

 

ادامه مطلب


دیگر نمیگویی حدیث مهربانی

دیگر نمیخوانی سرود جاودانی

دست زمان٬نای تو بسته است

روح تو خسته است

تارت گسسته است!

این دل که میلرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی است

این دل که جز با مهربانی آشنا نیست

این دل٬دل تو٬دشمن توست

زهرش٬شراب جام رگهای تن توست

این مهربانی ها٬هلاکت میکند٬از دل حذر کن

از دل حذر کن!

از این محبت های بی حاصل حذر کن!...

 

 

فریدون مشیری

[ یکشنبه 28 آذر 1395 ] [ 00:26 ] [ 2khmale shahe parioon ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید