جگرگوشه من
چادرش راسرکرد...
پرسیدم :کجامیروی؟
گفت: مگرنشنیدی شهید آورده اند!! شایدجگرگوشه من هم بین آنهاباشد.
از در خانه بیرون رفت.
وبعد از چند ساعت گریه کنان برگشت
باز هم....
سرداران عشق
[ دوشنبه 28 مهر 1393 ] [ 13:47 ] [ paria ]
[
ارسال نظر(0)
]